تبلیغات
من می روم روی خط - وادی عشق است اینجا، اما سختی دارد
 

وادی عشق است اینجا، اما سختی دارد

سلمان گورکی؛ مسوول کانون فرهنگی و هنری مسجد توحید، بوشهر

مصاحبه از: یونس خدری

 

30ساله است، متأهل و دارای یک فرزند به نام «زینب». دیپلم فنی دارد؛ اما از سال 1388 بر حسب ضرورتی که دریافته در دانشگاه علمی کاربردی رشته مدیریت امور فرهنگی را انتخاب کرده و الآن ترم دوم مقطع لیسانس  است.

 

عاشقی خطر دارد

خیلی از مشکلات را نمی‌توان گفت؛ مصداق همان شعر حافظ است که: «الا یا ایها الساقی ادرکأسا و ناولها/ که عشق آسان ‌نمود ولی افتاد مشکل‌ها». در این حریم امن الهی هر کسی را راه ندهند، خیلی‌ها که راه پیدا می‌کنند پلکانی است: «هفت در عشق است، به هر در که روی، دری دیگر نمایان گردد». خیلی‌ها تا در اول می‌آیند، تا در دوم می‌آیند، اما بر می‌گردند... دلسرد می‌شوند. یک وادی عجیبی است، سفره عجیبی و بستر عجیبی است.

مسجدیِ بسیجیِ هیئتیِ کانونی!

شغل، کار و خودم هم سنخ نیستند! در مدیریت اجرایی صنف تعمیرکاران اتومبیل بوشهر شاغلم. حدود شش هفت سال است که عضو شورای هیئت‌های مذهبی بوشهرم، الآن هم رییس این شورا هستم. در کانون‌های فرهنگی هنری مساجد، مدیریت کانون تخصصی آموزش را بر عهده دارم. علاوه بر این‌ها، فرمانده بسیج اتحادیه تعمیرکاران هم هستم. این آخری‌ها را هم نمی‌خواهد بگویم...! خلاصه هر جا پا می‌دهد هستیم! البته این که می‌بینی همه جا هستم، راز دارد؛ از خدا خواستم «هیچ دری بر ما و دوستان ما بسته نباشد و هر دری بسته است به دست ما باز شود» خدا هم مستجاب کرد.

من اعتقادی دارم: بچه مذهبی، اول باید مسجدی باشد، بعداً بسیجی باشد، بعداً هیئتی باشد، بعداً عضو کانون‌های فرهنگی مساجد! ولی متأسفانه در کشور، این چهار تا (مسجد، بسیج، هیئت و کانون) از هم جدا هستند. بعضی‌ها بسیجی‌اند، هیئت ندارند، یا هیئتی‌اند و کاری با بسیج ندارند، یا مسجدی‌اند و با این دو تا کاری ندارند و یا خودشان کانون فرهنگی هستند و به این سه تا کاری ندارند! این واقعیتی است و مشکل ما هم هست. برای همین است که من مجبور شدم عضو این چهار تا سازمان (مسجد، هیئت، کانون و بسیج) بشوم. یعنی برای اینکه این چهار تا سازمان را به هم نزدیک کنم، این مسئولیت‌ها را پذیرفتم تا مرکز ثقل سازمان‌های فرهنگی بشوم.

ما و بی‌نظمی سیستم

وقتی نگاه می‌کنی می‌بینی خیلی از چیزها تعریف نشده است. عدم «تعریف چیزها به درستی» یکی از مشکلات ماست. گاهی از من می‌پرسند که «آقای گورکی! فعالیت تشکلی شما مانع رسیدن به امور شخصی‌ات نمی‌شود؟ چه جوری حلشان می‌کنی؟»، جواب می‌دهم چرا اتفاقاً! به بدبختی، جگر خونی و اعصاب خردی! با مشکل زیاد! چون سیستم نظم ندارد. اگر سیستم نظم داشته باشد، من مشکلی ندارم. اما بیشتر جاها به خاطر وجود حواشی و نبودن نظم، انرژی ما از بین می‌رود. ما با سی درصد انرژی داریم کار می‌کنیم! در خیلی جاها با بخشی از انرژی مثبتمان کار می‌کنیم، بقیه‌اش صرف حواشی می‌شود.

مثلاً خانواده‌ها نقش خودشان را انجام نمی‌دهند؛ بچه را که تحویل تشکل می‌دهند، وقتی نگاه می‌کنی می‌بینی تفاوت توانایی‌ها و دانشش کم است، نمی‌فهمد ضرورت و اهمیت چیست؟ نه می‌تواند آچار و پیچ گوشتی دست بگیرد. این از ما انرژی می‌گیرد. کار و زحمت ما را زیاد می‌کند.

مسجد باید بشود کارخانه «آدم سازی»، نه «آدم سوزی»

کانون باید کارخانه آدم سازی باشد، نه کارخانه آدم سوزی. ما آدم سازی می‌کنیم، اما اگر سایر جاها هم آدم سازی کنند، ما مشکل نخواهیم داشت. مشکل این است که خیلی‌ها آدم سوزی می‌کنند؛ نیرو ندارند، زنگ می‌زنند به بچه‌های ما؛ خب آن‌ها هم می‌روند و کمکشان می‌کنند. این جوری من باید دو تا مسجد دیگر را هم تغذیه کنم.

تا زمانی که مسجد کارخانه آدم سوزی است مشکل داریم. برای همین است که شروع کردیم به آدم ساختن. پراکنده‌کاری تأثیر دارد، بدجوری هم تأثیر دارد، دارم ازش زجر می‌کشم. اما به خاطر هدفی که داریم، تحمل می‌کنم. خیلی سخت است و خیلی‌ها هم بریدند و ول کردند،‌ اما باید تلفات داد تا بالاخره درست شود. من دارم سختی می‌کشم برای نسل بعدی. برای همین به جرئت می‌توانم بگویم که تمام افراد زیرمجموعه‌ام دانشجو شدند، به جز تعداد معدودی که نسل چهارم بودند. علیرغم این همه تأکیداتی و تذکراتی که ما داشتیم رفتند دنبال کارهای متفرقه و فرعی [1].

کبک باید کبکی کند و باز، بازی!

در جامعه‌شناسی می‌گویند هر انسانی یک نقشی دارد. من آن نقشی که در مسجد دارم، در خانه ندارم، چون در خانه باید نقشم فرق کند، در بازار هم نقش ما فرق می‌کند. یک بازاری هم نقشی که دارد با یک مسئول متفاوت است. وقتی بچه هیئتی می‌آید بازاری می‌شود، گاهی این دو تا نقش را با هم قاطی می‌کند؛ دوگانگی ارزشی که می‌گویند همین است. ما برای اینکه نقش‌ها را حفظ کنیم، این طوری هستیم. من علت خیلی از مشکلات را همین می‌دانم.

ببینید! خیلی‌ها که متأهل می‌شوند، کار فرهنگی را می‌گذارند کنار، به نظر شما چرا؟ من فکر می‌کنم به خاطر نقششان است. مسئله این است که نقش جوان متأهل مذهبی، در مقایسه با نقش جوان مجرد مذهبی تعریف نشده است. وقتی فعال فرهنگی ازدواج می‌کند با یک سری خواسته‌ها و ناخواسته‌ها مواجه می‌شود که قبلاً نبوده است. او تا بیاید و خودش را با این‌ها تطابق بدهد، می‌بیند همه چیز را رها کرده است؛ به خاطر اینکه نقش‌ها تعریف نشده است. این واقعیتی است که من خودم به سختی توانستم کنترلش کنم. هستند دوستان هم دوره‌ای که می‌گویند تو که هنوز مانده‌ای!؟

فکر می‌کنید این سختی‌ها را چطور می‌شود برطرف کرد؟ به نظرم من با تعریف نقش‌ها! فردی مذهبی و فرهنگی وقتی متأهل می‌شود، باید نقشش تغییر کند، دیگر نباید وارد اجرائیات شود، باید نظارت کند، باید برود توی اتاق فکر. مثالش این است که کبک باید کبک باشد، باز هم باز باشد.

ما متأسفانه همگی، خودمان هم اجرا کننده هستیم، برای همین است که گرفتار می‌شویم. البته این باید آیتم به آیتم و پلکانی باشد. شما فراماسونری را که نگاه کنی همین جوری است، پلکانی است، هر کسی مسئولیتی دارد.

ما در مجموعه بچه‌های مذهبی داریم که متأهل شده‌اند و کار فرهنگی هم می‌کنند، اما عمومیت ندارد. همه می‌گویند بچه مسجدی باید همیشه در مسجد بماند. نمی‌دانند مسجد باید مانند کارخانه باشد؛ کارخانه، تولید می‌کند و می‌دهد به بازار. این جوری دیگر وقتی نیروی فعالی متأهل شد، نیاز نیست برود توی امور اجرایی کار فرهنگی، می‌رود توی جامعه. بعضی‌ها وقتی یک بچه مذهبی می‌رود سرکار و نمی‌تواند مثل قبل بیاید مسجد، می‌گویند این دیگر مسجدی نیست؛ من می‌گویم نه! کی گفته!؟ باید افراد بیایند و توی مسجد یاد بگیرند و بعد بروند توی جامعه و بازار کار کنند. مانند مدیرعامل کارخانه است که باید خودش را به روز کند، محصول و خط تولیدش را به روز کند، مسجد هم همین طور است.

 

پانوشت:

[1]. نسل اول بچه‌های جبهه و جنگ بودند، زمانی که ما وارد مجموعه شدیم، با این‌ها روبه‌رو شدیم. نسل دوم خود ماها و هم‌سن‌های ما بودند. نسل سوم - که حدود بیست دو سه سال دارند- نسلی بودند که من روی آن‌ها کار کردم، مثلاً معاون من از جمله این نسل است، فرمانده گروهان بسیج بوشهر هم از این نسل بودند. اکثر آدم‌هایی که من با آن‌ها در ارتباط بودم، سرِکار رفتند، دانشجو هستند و کاره‌ای شده‌اند، آدم بیکار نداشتیم. اگر هیچ کاری که در آن‌ها نکرده باشیم، این را در وجودشان ایجاد کردیم که «آقا! تو می‌تونی! می‌شه!».

توجّه:این مطلب برای اضافه شدن عکس های آقای سلمان گورکی به اینترنت  گذاشته شده است. 






سلمان گورکی

سلمان گورکی























سلمان گورکی



سلمان گورکی






















































سلمان گورکی
سلمان گورکی
سلمان گورکی
سلمان گورکی
سلمان گورکی









































من می روم روی خط
من می روم روی خط شما هم بیاین!
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : مکبر 1
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتان در مورد این وبلاگ چیست؟












آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
ابزار وبلاگنویسان